تبليغاتX
رازو نیاز
رازو نیاز
*یا لطیف با نام تو آغاز می کنم*
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
       سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385-0:4-مجتبی  

صحرا همیشه با آهو بود

آهو همیشه نگران بود

چون صیاد نشسته در کمینش بود

امروز صحرا تنهاست و آهو در دام

یا ضامن آهو مدد


لینک به نوشته  |   
 
  مناجات     جمعه هجدهم اسفند 1385-9:18-مجتبی  

خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست، و حقوقى را كه بر ذمه من دارى بر من ببخش،و از آنچه مستوجب آنم معافم‏دار و از آنچه بدكاران از آن هراسانند، پناهم ده، زيرا كه تو بر عفوت كمال قدرت دارى، و براى آمرزش، مورد اميدوارى هستى و به درگذشتن از گناه معروفى، حاجتم را جز در خانه تو محل طلبيدنى، و گناهم را غير از تو آمرزنده‏اى نيست. حاشا كه چنين نباشى! و من جز از تو بر خود بيم ندارم. زيرا كه توئى سزاوار پرهيزكارى، و اهل آمرزش .
بر محمد و آلش رحمت فرست، و حاجتم را روا كن. و مطلبم را برآور و گناهم رابيامرز. و دلم را از ترس ايمن ساز، زيرا كه تو بر هر چيز قدرت كامل دارى. و آن كار بر تو آسان است. دعايم را مستجاب فرماى، اى پروردگار جهانيان.


لینک به نوشته  |   
 
  دوباره تنها شدیم!     یکشنبه ششم اسفند 1385-11:46-مجتبی  
گفتم: «بمان!» و نماندی!

رفتی،

بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!

گفتم:نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

سکوت و صعودُسقوط!

تو صدای مرا نشنیدی و من هی بالا رفتم،

هی افتادم!هی بالا رفتم، هی افتادم...

تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،

ولی فتیله فانون نگاهت را پایین کشیدی!

من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،

بی چراغ قلمی پیدا کردمو بی چراغ از تو نوشتم!نوشتم،

نوشتم...

حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند!

عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!

اما چه فایده؟هیچکس از من نمی پرسد،

بعد از این همه ترانه بی چراغ چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟

همه آمدند، خواندند،سر تکان دادند و رفتند!

حالا،دوباره این من و ُاین تاریکی و ُاین از پی کاغذ و قلم گشتن
گفتم : « - بمان!» و نماندی!

اما به راستی،ستاره نیاز و نوازش!

اگر خورشید خیال تواینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،این ترانه هادر تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟


لینک به نوشته  |